تبليغاتX
دنیای سبز

سلام دوستان امروز بعد از یک ماه به وبم یه سری زدم

خیلی ممنون از اینکه برام کامنت گذاشتید

و معذرت می خوام از اینکه نتونستم جوابتون رو بدهم

تا بعد از کنکورم دیگه آپ نمی کنم

ان شاالله می خوام دانشگاه دولتی تهران قبول شم

البته با دعای شما

یا حق


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:20  توسط میلاد  | 
يادمان باشد به دل کوزه آب،که بدان سنگ شکست...                                   بستي از روي محبّت بزنيم!! تا اگر آب در آن سينه پاکش ريزند...                    آبرويش نرود...!                                                                                     يادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشيم.. حق به شب بو بدهيم...                       و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!                                                      وبه انگشت نخي خواهيم بست، تا فراموش نگردد فردا..!                              زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد...                                                            و بدانم که شبي، خواهیم رفت..!!!!!!!!                                                             و شبي هست که نباشد پس از آن، فردايي.....!!!!

یا حق


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:0  توسط میلاد  | 
 هر قصه یک ترانه
           هر ترانه خاطره ای دیگر 
                                   هر عشق یک ترانه ی بیدار است........

....من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
                                 بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده 
                  یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
                  در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
                      دیروز
                             امروز
                                     تا هنوز و همیشه ...
آیا زبان متشرک این نیست ؟
                     آن زبان تازه که می گفتم ؟ 
                                           آیا زبان مشترک این نیست ؟

یا حق


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:4  توسط میلاد  | 

 

    "انتخاب" دشوارترین لحظات برای انسان است

    وقتی لحظه ی انتخاب فرا می رسد وسوسه ها وتردیدها هم به

سراغ تو می آیند وآن جلوه ای را که در یک برق معنوییت

دیده ای از نظر و نگاهت محو می سازند

   چگونه بودن یکی از همین انتخاب های دشوار است

   شخصییت تو گاهی در گرو همین تصمیم ها و برگزیدن هاست.

این تویی که خمیر مایه ی هستی خود را با دو دست

   انتخاب خویش شکل می دهی و می سازی .

   یک شب در خلوت خویش رو به آینه ی حقیقت بنشین و

با خودت بی واسطه و بی ریا حرف بزن. تو کیستی؟ چیستی؟

کجایی؟ چه می کنی؟ چگونه ای؟

   تو مختاری پس ناچار باید انتخاب کنی.بزرگی آدم ها به

بزرگی انتخاب آنهاست.تو می خواهی بزرگ باشی یا کوچک؟

   این دیگر با خود توست اما این را هم بدان که انتخاب تو همواره با توست تا

ابد تا همیشه!

 

یا حق


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:22  توسط میلاد  | 

 

 
درجزيره اي زيبا تمام حواس.زندگي ميكردند:شادي.غم.غرور.عشق و ... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت .عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت :نه .مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
غرور گفت:نه.نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كر
غم در نزديكي عشق بود.پس به او گفت:اجازه بده.تا من با تو بيايم.غم با صداي حزن آلود گفت:من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما اون آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت:بيا من تو را خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد.عشق نزد علم كه مشغول حل مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد كه بود؟
علم پاسخ داد:زمان
عشق با تعجب گفت:زمان!اما او چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

 

یا حق


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 21:3  توسط میلاد  | 

 

هر شاعری سبکی برای خود داره و بعضی از شاعر ها مقلد اند از شاعرهای بزرگتر. مثلا حافظ از خواجوی کرمانی تقلید کرده و سبک شعر او را دارد ولی حافظ در ادامه سخنان خواجو شعر گفته و به کمال رسانده

تو یه شعر حافظ که شعرش رو یادم رفته می گه که امروزت را مانند دیروز سپری نکن.

پس وای بر کسانی که امسالشون مثل پارسال

حرف خیلی قشنگیه اگر تمام مردمان جهان توی امروز از دیروز یه چیز بیشتر یاد می گرفتن تا آخر عمر هر کدام دایرة المعارفی می شدند و دنیا گلستان می شد.

به نظر من هیچ چیزی مثل کتاب خوندن نمیشه. سعی کنید هر شب هر چقدر هم کم کتاب بخونید تا به درک و معرفت بالایی برسید

و کتاب شعر فریدون مشیری رو هم بخونید

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

خوشه آب فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآوره به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی : ( از این عشق حزر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش که فردا دلت دل گران است!

تا فراموش کنی ، چیزی از این شهر سفر کن!)

با تو گفتم : ( حزر از عشق!؟ ندانم

سفر از پیش نو؟ هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم ، نه گسستم)

باز گفتم که : ( تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!

حزر از عشق ، ندانم ، نتوانم.) اشکی از شاخه فرو ریخت،

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای درد امن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم . . . . . . . . . .

رفت و در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشقی آزره خبر هم!

نه کنی دگر از آن کوچه گذر هم . . .!

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم . . .

 

 

(( فریدون مشیری ))

یا حق


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:15  توسط میلاد  | 

 

من به زیبایی های دریا نمی نگرم ، به ماهی هایی می نگرم که به زیبایی های دریا نمی اندیشند. خیلی جالبه که ما انسانها داریم در دنیایی زیبا زندگی می کنیم ولی به اطراف خودمون نگاه نمی کنیم و از زیبایی ها لذت نمی بریم.

فقط از زندگی این رو می خوایم که وقتی کسی رو می بینیم که از ما بالاتر نمی خوایم ما خودمون رو به اون برسونیم بلکه می خوایم اونو بیاریم پایین و به خودمون برسونیم.

داشتم با دوستم یه خیابونی رو بالا پایین می کردیم ، یه جایی وایستادیم. دو نفر داشتند رد می شدند ، داشتند می خندیدند. من به دوستم گفتم ، قیافت تو کادره ها همه دارن بهت می خندن. دیدم یه مرد میانسال هم کنارمون وایستاده داره به این حرف من می خنده

منم گفتم نه حاجی اینطور نیست

اینو نگفتم ، شروع کرد واسه ما سخنرانی کردن که شما جوونین ، الآن باید عشق و حال کنین ولی نباید کاری بکنین که تو آینده هم عذابش رو بکشید و از این جور حرفها دوستم به من گفت ، میلاد حالا من تو کادرم یا تو که همه میان بهت گیر می دن و تو رو نصیحت می کنن. انگار همه می دونند تو تنت واسه اینجور حرفها می خاره

آخه منم جواب مرد رو می دادم نفهمیدم چه جوری ، بی خود و بی جهت بحث مون به دین و مذهب کشید که این آقا بی دین بی دین بود و می خواست ما رو هم مثل خودش کنه ، ولی کور خونده بود و من از این بید ها نیستم که با این بادها بلرزم

دوستمم دید که بحث ما داره کم کم به دعوا می کشه ، گوشیش و در آورد و الکی گفت آره من با میلادم دارم میام. بعدش هم دست ما رو گرفت و گفت بریم. به مرد دست دادم و گفتم یا علی دیدم یه جوری شد ، کاری نمیشه کرد دیگه 

یا حق


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:17  توسط میلاد  | 

 

پائولو یه نویسنده برزیلی که فکر نمی کنم کسی نشناستش

من عاشق این نویسنده ام به همین خاطر یه مقدار از کودکی اش می نویسم

پائولو در سال 1947 ریودوژابیزو متولد شد.

پائولو تو سن 17 سالگی تصمیم داشت که نویسنده بشه ولی پدر و مادرش می خواستند که او وکیل بشه. پدرش این رفتار او را ( نویسنده شدن ) عامل روانی بودن او می دونست و به همین خاطر چندین بار تو بیمارستان روانی بستریش کرد.

پائولو قبل از نوشتن اولین کتابش را سانتیاگو که در اسپانیاست رو طی می کنه که به شمشیری برسد و . . .

و این خاطرات رو توی اولین کتابش به اسم خاطرات یک جادوگر بیان می کند. تو این کتاب من از یه چیزی خیلی زیاد خوشم اومد. اینکه هر انسانی یک شیطان درون خود دارد. که باید با این شیطان ارتباط نزدیک برقرار کند و از او راهنمایی بگیرد (( فقط راهنمایی )) چون این شیطان چندین قرن زنگی کرده و با همه جور آدم برخورد داشته. پس به درد راهنمایی گرفتن می خوره

پائولو با کتاب کیمیاگر معروف شد

سازمان ملل پائولو را به خاطر کتابهایش پیام آور صلح معرفی کرد.

آثار پائولو به ترتیب

1- خاطرات یک جادوگر

2- کیمیاگر

3- بریدا

4- عطیه برتری

5- والکیری ها

6- کن رو پیر را نشستم و گریه کردم

7- مکتوب

8- کوه پنجم

9- مبارزان راه روشنایی

10- نامه های عاشقانه یک پیامبر

11- دومین مکتوب

12- ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

13- شیطان و دوشیزه پریم

14- پدران ، فرزندان و نوه ها

15- یازده دقیقه

16- زهیر: که این کتاب مقام سوم را در تاریخ کتابهای جهان به خود اختصاص داد

17- جادوگر پورتوبلو

18- مثل یک رود روان: که در حال حاضر به اتمام نرسیده و در سال 2008 به بازار راه پیدا خواهد کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:13  توسط میلاد  | 

چند روز پیش یکی از دوستام ازم پرسید چه ساعتی رو تو طول یک شبانه روز دوست داری گفتم که تا به حال به این مسئله فکر نکرده بودم ولی فکر کنم ساعت 12 نیمه شب.

پرسید چرا؟

گفتم که چون روز قبل به پایان می رسه و روز جدیدی پر از امید به وجود میاد

کمی سکوت کردیم و من تو این مدت کم در این مورد فکر کردم و دیدم که مگر اینطور نیست که هر۶ماه یک بار ساعت و عقب جلو می کنیم پس ساعت 12 ما ساعت 12 واقعی نیست ، پس نمیشه بهش دلبستگی خاصی داشت

به دوستم گفتم: نظرم عوض شد

گفت چرا؟ علت رو بهش گفتم

گفت حالا فکر می کنی چه ساعتی رو بیشتر دوست داری

گفتم که ساعت خاصی رو دوست ندارم بلکه فقط همان زمانی که آفتاب طلوع می کند را دوست دارم و طلوع آفتاب متغیر است. پس هر روز یه ساعتی رو دوست دارم

پرسید چرا طلوع؟

گفتم که طلوع تصویر زیبایی از واقعیت است به اینصورت که سیاهی مطلق از بین می رود و آفتاب نمایان می شود و این تصویر رو می شه تشبیه کرد به اینکه وقتی که سختی های زیادی رو تحمل می کنی بلافاصله راحتی بدست می آوری

همینطور داشتم برای دوستم سخنرانی می کردم. یه دفعه دوستم گقت من این حرفتو زیاد قبول ندارم

گفتم چرا؟

گفت همه می خوان بعد از سختی هایی که تحمل می کنند به راحتی برسند ولی بعضی از اوقات فقط سختی ها رو تحمل می کنند و به هیچ راحتی ای نمی رسند

من تو جوابش گفتم: درسته ، ولی مطمئن باش در اینکه این افراد بعد از این تحمل ها به راحتی نرسیدند حتما حکمتی است که ما از آن بی خبریم. در ضمن این به نتیجه نرسیدن ها باعث تجربه می شود. یه نویسنده ای که اسمش رو یادم رفته می گه که: (( مهم زمین خوردن نیست مهم دوباره برخاستن است ))

ما باید از طبیعت سر مشق بگیریم. بطور مثال گل نیلوفر رو دیدی؟

گفت: آره

گفتم گل نیلوفر تو مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند.

 

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:57  توسط میلاد  | 

مورخان به تازگی به این نتیجه رسیده اند که صاحب عکس موناریز  مرد است

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:46  توسط میلاد  | 
درآغاز هیچ نبود،کلمه بود وآن کلمه خدا بود"
و"کلمه"بی آنکهبخواندش،وبی "اندیشه ای" که بدانش،چگونه می توان بود؟
و خدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود
و با" نبودن " چگونه می توان "بودن}"؟
وخدا بود و با او، عدم وعدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای "گفتن"،

که اگر گوشی نبود ، نگوییم
وحرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن" فرود نمیاورند.
حرفهایی شگفت،زیبا واهورایی همین هایند،
وسرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهایی بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
کلماتش ،هر یک انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های "بودن" ادمی اند.....
اینان هماره در جستجوی "مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند.....
.در صمیم "وجدان" او ارام میگیرند

و اگر مخاطب خویش رانیافتند،نیستند،

واگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند
ودمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند.
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج میزدو بیقرارش میکرد
و عدم چگونه میتوانست"مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده ای دارد،
وخدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تا است و خدا یکی بود.
هر کسی،به اندازه ای که احساسش میکنند،"هست".
هر کسی را نه بدان گونه که" هست"،احساس میکنند،


بدان گونه که احساسش میکنند،"هست".


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:44  توسط میلاد  | 

 

یه روزی روی یه دیواری دیدم که نوشته بود اگر وقت کردید سری به خودتان بزنید ؛ معنیش برام خیلی سنگین بود ولی دیروز وقتی رفتم جلوی آینه تا موهام رو درست کنم برای اولین بار با دقت خیلی زیادی به خودم نگاه کردم ، گویی شخص دیگه‌ای رو می دیدم و انگار تا به حال این شخص رو ندیده بودم.

یه خط خیلی کوچیک روی گونه اش بود ، چشماش بیش از حد جستجو گر بود. تا به حال این همه خصوصیات رو یکدفعه با این دقت ندیده بودم همونطور وایستادم و بیشتر نگاه کردم تا بتونم این قیافه جدید رو بیشتر تو ذهنم جا بدم.

دیدم که دستام سرد شده ولی قلبم هنوز می‌تپید. پس هنوز زنده بودم.

همونجا نشستم روی زمین و به خودم فکر کردم. دیدم که آنقدر غرق در آینده شده بودم که به کل حال رو فراموش کرده بودم.

از همون لحظه تصمیم گرفتم که کمتر به آینده فکر کنم و بیشتر به حالم برسم و زندگی کنم. چون از امروز آینده ساخته می‌شود.

امروز وقتی ساعت شش صبح از خواب بلند شدم ، احساس شور انگیز و پر نشاطی داشتم می خواستم دوباره بخوابم ولی گفتم که حیف این انرژی که اینطوری خاموشش کنم. رفتم از کتابخونم کتابمو برداشتم و شروع کردم به تست زدن دیفرانسیل ( چون من پیش دانشگاهیم اگر خدا بخواد امسال کنکور دارم                برام دعا کنید ) اصلا گذران زمان رو احساس نمی‌کردم ، وقتی به خودم اومدم که ساعت ده شده بود ، چهار ساعت پشت سر هم بدون هیچ وقفه‌ای تست زدم و این چهار ساعت تو نظرم نیم ساعته گذشت امروز فقط به خودم می خندیدم بخاطر غم هایی که در گذشته بخاطر آینده داشتم.

اینجا بود که فهمیدم معنی (( خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است )) چیه

 

 

(( آرام بنشین و چشمانت رو ببند ، به آرزوهای خود بیندیش

اندیشیدن به آرزوها در تو احساس شور و شوقی زیبا پدید

می آورد. اکنون آرام آرام چشم بگشا و به اطراف خود بنگر

موقعیتی که در آن هستی در گذشته آرزوی تو بوده ، اگر

از موقعیت کنونی خود راضی و خشنود نیستی کسی مسئول

آن نیست و ...........

                                                          آناهیتا مافی ))

 

 

یا حق

*       *       *


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:20  توسط میلاد  | 

خیلی مطلب تو ذهنم بود که می‌خواستم جمع و جورش کنم و بنویسم ولی همین که دست به قلم شدم احساس کردم صفر صفرم و هیچ چیز بلد نیستم.

ولی امید به خدا شروع می‌کنم.

گفتم امید به خدا پس با خدا و دین خدا شروع می‌کنم.

بیشتر ما ایرانیان مسلمانیم یا حداقل مسلمان نما ولی ای کاش یک دفعه وقت می‌گذاشتیم و قرآن رو می‌خوندیم ، نه به عربی و نه کتابهایی رو که نویسندگان ادراک شخصی خودشون رو از قرآن به فارسی نوشته اند بلکه معنی خود قرآن رو که بیشتر کتابهای قرآن ( زیر متن عربیشون ) دارند. و خودمون از این لغات بهره و برداشت می‌کردیم و این امر باعث می‌شد که به معنای واقعی همه چیز که اغراق ولی بیشتر چیزها پی ببریم. البته علمای اسلام ( آخوندها ) از دین ما با توجه به برداشت شخصی خودشون صحبت می‌کنند ، نمی‌گم همشون ولی نود درصدشون همین جوری اند. چه بهتر بود تا با مطالعه کردن ، ما واجبات و مستجبات دین خودمون رو می‌شناختیم. تو گشور ما آزادی بیان کم البته کم که چه عرض کنم ، از کمم کمتره. من یه دفعه می‌خواستم با یه آخوندی بحث کنم ، گفتم اول بذار ببینم آدم منطقی ای هست یا نه ؛ گفتم که شما قبول دارید که قرآن ما تو این چهارده قرن دستخوش تغییر شده که ما یا از آن اطلاع نداریم و یا اطلاع داریم و به خاطر منافع خودمون به روی خودمون نمی یاریم. دیدم بد جوری قاطی کرد ، باور کنید اگر قاضی بود همونجا حکم اعدام من رو صادر می‌کرد. ولی با این همه ادامه دادم................

دیگه ادامه بحث رو نمی گم چون می ترسم اگر بگم وب لاگم فیلتر بشه

به همین دلیل می‌گم که تو کشور ما آزادی بیان وجود نداره

ولی بعد از همه این حرفها باید قبول کنیم که ما باید از روی شناخت کامل دینمون رو انتخاب کنیم نه اینکه از پدر و مادر به ارث ببریم و یا اینکه از مشورت با افراد ناشناخته دینمون رو انتخاب کنیم.

راستی من مسلمونما ..........................

 

یا حق

                                                     *   *   *

ما جوونها ( البته نمی دونم به من هم می گن جوون ، چون من 18 سالمه ) تو این سن و سال دنبال معشوقه می گردیم یا به اصطلاح خودمون دوست پسر و دوست دختر و زید و ... ولی من تا به حال از کسی نشنیدم و یا کسی رو ندیدم که تو این سن عاشق بشه و عاشق شدنش پایدار باشه. اگر شما دیدید لطف کنید به من هم خبر بدید.

به نظر من عشق یعنی نادیده گرفتن تمام بدی های معشوقه و یا حتی از بدی ها به خوبی یاد کردن.

پس با این عقیده تو این زمونه ، عشق و عاشق و معشوق وجود نداره. به همین دلیل که آمار طلاق زیاد شده.

وقتی دختر و پسری که از نظر عشق و عاشقی زیاد پخته نیستند با هم ازدواج می‌کنند تمام عشقشان خلاصه می‌شه تو یه ماه اول ؛ بعد از یه ماه اول یا طلاق می‌گیرند و یا همدیگر را تحمل می‌کنند.

مجتبی کاشانی می گه :

عشق مانند هواست

همه جا موجود است

تو نفس هایت را جانانه بکش

من به این حرف اعتقاد دارم ولی نفس جانانه کشیدن کار هر کسی نیست

یه عقیده دیگه از عشق دارم ، البته عقیده که نیست بیشتر بوی نکته تست می ده

اینکه اگر عاشق و معشوقی به همدیگر عشق می ورزند. نباید تمام محبتشان را به یکدیگر را در همان لحظات و سالهای اول نمایان کنند. بلکه باید در تمام لحظات عمر میزان عشقشان ثابت و مانند همان لحظات اول زندگی باشد

و این عشق دائمی است

 

( برای دوست خود یک دفعه تمام محبت خود را ظاهر مکن زیرا هر وقت اندکی تغییر مشاهده کرد ، تو را دشمن می‌داند                    (سقراط) )                        

                                                  

  

زندگي عشق است عشق افسانه نيست آنكه عشق را آفريد ديوانه نيست

      عشق آن نيست كه كنارش باشي عشق آنست كه به يادش باشي

                                         

                                             یا حق

                                          *   *   *


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:17  توسط میلاد  | 

- از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم

امید آخرین چیزی است كه می میرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:18  توسط میلاد  |